تولد دوباره (دختر امروز) |
حس غریبی به این وبلاگ دارم.حسی که هم خوب است هم بد.خودم که آرشیو وبلاگم رو میخونم قه قه!! میخندم. نمیدونم چی اما یه چی که نمیدونم چیه!!(تکرار عمدی بود سوتی نگیرید!)منو میکشونه اینجا.شاید چون خاطرات دوران مجردیم اینجاست(میخواستم غیر مستقیم بگم متاهل شدم!!) شایدم...!(این شاید دوم برای افزایش کلاس کار بود) خلاصه که تا یه مدت مینویسم اینجا.میدونم که از فرط(فرت!؟)شادی اشک تو چشاتون حلقه زده و بازگشت پیروزمندانه ی من به وبلاگ رو صمیمانه تبریک میگید خب دیگه حال ندارم.فقط بگم که زندگی جدی شده است!البته من این حالتشو هم دوست دارم اما دوست ندارم زیاد جدی بگیرمش ......................... پ.ن:چه پرانتزییییییییی!!! پ.ن2:قبلنا بهتر مینوشتمااااااا [ پنج شنبه 91/8/18 ] [ 7:22 عصر ] [ سرباز کوچولو ]
[ نظر ]
|
|
[قالب وبلاگ : سیب تم] [Weblog Themes By : SibTheme.com] |