سفارش تبلیغ
صبا ویژن

تولد دوباره (دختر امروز)
 
قالب وبلاگ

دختر، تو ناموس خدایی

یکی دوسالی می شه دست و پاشکسته و با خوف و رجا دارم این کار رو انجام می دم

امروز یک خانمی رو دیدم بسیار بسیار چیتال پیتال

داشتم می رفتم طرفش که توی ازدحام گم شد

دست و پام لرزید و گفتم تقصیر خودت بود که این پا و اون پا کردی هی

توی یکی از ایستگاهها دوباره به طرز عجیبی جلوم سبز شد

به خودم گفتم: خجالت بکش خدا حجت رو بر تو تمام کرده

رفتم کنارش

بسم الله گفتم

با دست زدم به شونش و سلام کردم

گفتم می تونی دو دقیقه وقتت رو بهم بدی؟ دستم رو از بازوش بر نداشتم و به

عمق چشماش خیره شدم

روش رو کرد اون ور و به همراهش لبخند زد!

انگار دوزاریش افتاده بود

بعد پرسیدم کدوم ایستگاه پیاده میشی؟ گفت: هفت تیر. گفتم: خب منم طالقانی

پیاده می شم، پس وقت داریم!!! بعد بهش گفتم: یه سوال دیگه بپرسم؟ گفت: بپرس، با

دست به صورت و موهای فشن و رنگ کردش اشاره کردم و گفتم: تا حالا فکر کردی

توی این چیدمانی که واسه خودت انتخاب کردی، رضایت خدا کجا قرار می گیره؟؟؟

خندید و سرش رو تکون داد وگفت: نه! تا حالا فکر نکردم

بعد گفتم تو راه که داشتم کنارت میومدم خیلی دلم شکست آخه همه ی مردا

داشتند با یه نگاه بدی خواهرم رو یعنی تو رو دید می زدند

دختر تو ناموس خدایی!

بعد گفتم: به دینمون معتقدی؟

گفت: آره

گفتم: تو دین ما، من خواهر تو ام

دوست دارم هوای هم رو داشته باشیم

تشکر کرد و گفت که اصلا ناراحت نشده از حرفای من

رسیدیم طالقانی

دوباره دست گذاشتم به بازوش

گفتم: من رسیدم، خداحافظ

برام دست تکون داد.

به نقل از سایت جنبش دانشجویی حیا 




[ یکشنبه 91/10/17 ] [ 8:17 عصر ] [ سرباز کوچولو ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 41
بازدید دیروز: 32
کل بازدیدها: 94268