سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

تولد دوباره (دختر امروز)
 
قالب وبلاگ

اینجا بوی سید حسین می اید

این پست کوتاه را از دانشگاه برایتان مینویسم.دانشگاهی که افتخارش اینست روزی سید حسین اینجا درس تاریخ میخوانده.و البته سالیان درازی ست که در همه ی دانشگاههای ایران درس میدهد...و درس خواهد داد ...تا همیشه ی تاریخ...اینجا هنوز بوی سید حسین می اید...این را از حجاب خواهرانم میفهمم...و  به یاد می اورم انروز را که خواندم سید حسین برای دفاع از  حجاب  چندخانم  دستگیر شد...در همین دانشگاه...اینجا همیشه ی تاریخ بوی هویزه خواهد داد ...بوی شهید سیدحسین علم الهدی...

انشالله بزودی برایتان از او بیشتر مینویسم


[ دوشنبه 89/7/19 ] [ 12:22 عصر ] [ سرباز کوچولو ] [ نظر ]

سلامی مجدد.این پست ها رو از دانشگاه براتون مینویسم.گفتم که خوابگاهی شدم!نمیدونم این جمله چه شکلکی داره!هم خوبه هم!خلاصه میگذره..یه کتاب خیلی قشنگ که اتفاقا خودم هم از طریق وبلاگ باهاش اشنا شدم رو امشب!میخوام براتون معرفی کنم.بنظر من که خیییییییییییلی زیبا بود.یه قسمتاییشو براتون مینویسم.راستی اسمشو نگفتم: اینک شوکران 1 نوشته ی مریم برادران:(توضیح:این کتاب  یک داستان و تخیل یک شخص نیست.لحظه های واقعی یک زندگی ست)
چهارده ،پانزده سالم بود که شروع کردم به کتاب خواندن.همان سالهای 56،57.هزار و یک فرقه  باب بود میخواستم ببینم اینچیزها که میشنوم و میبینم یعنی چه!از کتاب توده ایها خوشم نیامد.من با همه ی وجود خدا را حس میکردم و دوستش  داشتم.نمیتوانستم باور کنم نیست.نمیتوانستم با دلم با خودم بجنگم. گذاشتمشان کنار............(چند نقطه یعنی بقیش رو برو بخوناگه بخوام همشو بنویسم که دست نمیمونه برام!)........با خودم قرار گذاشتم اول اسلام را بشناسم بعد بروم دنبال فرقه ها.......کم کم دوست داشتم حجاب داشته باشم.مادرم از چادر خوشش نمی امد گفته بودم برای وقتی با دوستان میروم زیارت برایم چادر بدوزد.هر روز چادرم را تا میکردم میگذاشتم ته کیفم کتابهایم را میچیدم روش. از خانه که می امدم بیرون سرم میکردم تا وقتی برمیگشتم.ان سالها چادر یک موضع سیاسی بود و خانواده ام از سیاسی شدن خوششان نمیامدپدر میگفت من ته ماجرا را میبینم شما شر و شورش را!اما من انقلابی شده بودم میدانستم این رزیم باید برود....................خب خسته شدم خلاصه میکنم....................این نقطه ها همش اتفاقه ها که خودتون باید بخونین
چه صفایی داره مردم ازاری!!
اشنایی با منوچهر:شانزده ابان گاردی ها جلوی تظاهرات را گرفتند.ما فرار کردیم.چند نفر دنبالمان کردند.چادر و روسری را از سر من کشیدند و با باتوم میزدند به کمرم.یک لحظه موتور سواری  از انجا رد میشد دستم را از ارنج گرفت و من را کشید روی موتورش.کفشم داشت در می امد .چند کوچه انطرفتر نگه داشت.لباسم از اعلامیه باد کرده بود و یک طرفش از شلوارم زده بود بیرون.پرسید اعلامیه داری؟ گفتم: اره.گفت: عضو کدام گروهی؟ گفتم گروه چیه اینها اعلامیه ی امامند.کلاهش را بالا زد._تو اعلامیه ی امام پخش میکنی؟
بهم برخورد مگر من چه م بود!؟چرا نمیتوانستم اینکار را بکنم؟

گفت وقتی حرفهای امام روی خودت تاثیر نداشته چرا اینکار را میکنی؟این وضع است امده ای تظاهرات؟ و رویش را برگرداند.من به خودم نگاه کردم چیزی سرم نبود.خب انموقع عیب نبود.تازه عرف بود.لباسهایم نامرتب بوددستش را دراز کرد و اعلامیه ها را خواست بهش ندادم.گاز موتور را گرفت و گفت الان میبرم تحویلت میدهم.از ترس اعلامیه ها را دادم دستش.یکیش را داد بخودم.گفت برو بخوان هر وقت فهمیدی توی اینها چی نوشته بیا دنبال اینکارها!نتوانستم ساکت بمانم تا او هر چه دلش میخواهد بگوید.گفتم:شما که پیرو خط امامید امام به شما نگفته زود قضاوت نکنید؟من هم چادر داشتم هم روسری.انها را از سرم کشیدند.

گفت:راست میگویی؟

گفتم:دروغم چیه اصلا شما کی هستی که من به شما دروغ بگویم؟
اعلامیه ها را داد دستم گفت انجا بمانم تا برگردد.(بعلت خستگی خلاصش میکنم!با دو سه تا موتور سوار دیگه میره وحساب مامورا رو میرسن و چادر و روسری فرشته خانم رو میاره میده بهش.)ادامه:

منوچهر گفت:«باید میفهمیدند چادر زن مسلمان را نباید از سرش بکشند»اعلامیه ها را گرفت و گفت«این راهی که میایی خطرناک است مواظب خودت باش خانم کوچولو!»

خانوم کوچولو !بعد اینهمه رجز خوانی تازه به او گفته بود خانوم کوچولو!چادرش را تکاند و گره روسریش را محکم کرد..نمیدانست چرا ولی از او خوشش امده بود.......................
اصلا راه نداره دیگه مردم!ولی خییییییییییییییییلی قشنگه حالا اگه دوس داشتین بگین بقیشو بنویسم اگر هم نه برین بخونین کتابشو!اگر اینم نه خب نخونید کتابشو.

اگر بازم نه شما صاحب اختیارین بزنین کانال دیگه!!خب دیگه رفقا خسته ایم بریم در اتاق کوچولویمان تو خوابگاهبرای امر مقدس خوابباااااااااااااااجازه


[ یکشنبه 89/7/18 ] [ 7:38 عصر ] [ سرباز کوچولو ] [ نظر ]

با سلام به همه ی دوستان و رفقای مجازی عزیز.یادتونه گفته بودم از این ببعد براتون جای پای باران مینویسم؟از انجا که زندگی سخت است و خوش قول بودن سختتر  من دو تاشو قبلا نوشتم یکیشو الان بقیشو هم خدا عالمه کی بنویسم. پس فعلا اینو داشته  باشین .بگیر که اومد
(قبلش یه توضیح برای اون دسته از رفقای تازه وارد بدم که جای پای باران خاطراتی کوتاه و زیبا از مقام معظم رهبری است برگرفته از کتابی به همین نام.حالادوباره  بگیرین که اومد):

با رزمنده ها که بود گل از گلش میشکفت.باهمه گرم میگرفت و زود صمیمی میشد.بچه های رزمنده هم هر وقت کنار ایشان قرار میگرفتند سر از پا نمیشناختند.
سخنرانی ایشان در پادگان دوکوهه گرم شده بود که یکی احساس کرد باید تکبیر بگوید!اقا تذکر داد که تکبیر نابجا رشته ی کلام را از دست سخنران خارج میکند.

یکی از بچه ها شیطنتش گل کرد و بلافاصله داد  زد تکبیییییییییییر!اقا لبخندی زد:سربسر من پیرمرد میگذارید؟!
صدای تکبیر دوباره بلند شد!آقا خنده اش گرفت.دو لشکر نیرو انجا ایستاده بودند همه زدند زیر خنده!!اقا صلواتی فرستاد کنترل جمع را بدست گرفت و سخنرانی را ادامه داد.


[ یکشنبه 89/7/18 ] [ 6:13 عصر ] [ سرباز کوچولو ] [ نظر ]
سلام بر رفقای مجازی عزیز دلم حسااابی براتون تنگ شده خوبین؟خوشین؟ سلامتین؟ای بابا ما یه مدت نیومدیم یه کامنت که میذاشتین  بپرسین زنده ایم زنده نیستیم ااااااااااای روزگار.عیب نداره خودم میدونم از بس نگران بودین دست و دلتون نمیرفت(شاید هم نمیومد!)کامنت بذارینبرای این که از نگرانی در بیارمتون باید بگم که من زنده ام خیالتون رااحت!!فقط تا به شرایط جدید و زندگی هیجان انگیز خوابگاهیبطور کامل عادت کنم کمی طول میکشد دیگر.راستی میخوام یه مجموعه ی دنباله دار بذارم که به دلایلی شاید رمز دار باشه.هر کی رمز خواست کامنت بذاره تا بهش بگم.دیگه همین دیگه ...زندگی جاریست.دلم برای این صفحه تنگ شده بوداین گل تقدیم به صفحه ی ارسال یادداشت که چند وقته زیارتش نکرده بودم!!!
[ شنبه 89/7/17 ] [ 5:45 عصر ] [ سرباز کوچولو ] [ نظر ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

درباره وبلاگ

امکانات وب


بازدید امروز: 2
بازدید دیروز: 8
کل بازدیدها: 50403